احساس بدی دارم...چقدر این احساس بد است.شاید هم یک حقیقت است.
اگر میدانستم یقینآ حقیقت همین است خیلی راحت تر بودم.احساس میکنم در یک دنیای
مسخره زندگی میکنم.دنیایی که معیارهایش عوض شده است.کاش از کودکی به ما نمیگفتند محبت کردن خوب است.
کاش از کودکی میدانستم تنهایی بد نیست.کاش میدانستم محبت و دل را در راه هر سرابی روانه کرد.
ای کاش مادرم به من می آموخت محبت کردن هنر نیست.
هنر نگه داشتن دل و احساس است. سرکوب کردن احساس هنر است.
وای برمن که فکر میکردم هنرمندم. آه
احساس میکنم در شهری زندگی میکنم که مردمش در ادعا خلاصه شده اند.احساس میکنم تنها میتوانم
به چشمانم اعتماد...نه!نه!همین چشمان بی حیا مرا به این گرداب کشاندند.
کاش میشد نگاه نکنم .احساس میکنم در خانه ای زندگی میکنم شبیه یک
کلبه چوبی تاریک وسط یک جنگل تاریک تر.
کلبه متروکه و پوسیده است. دست و پایم رو هر کجا میگذارم به هر دیواری که تکیه میدهم
فرو می ریزد.
به جایی زل نمیزنم. میترسم از نگاهم ویران شود. دنیایی که در آن قول ها و قسم ها
بازیچه دست زیبارویان و عشاق دروغین شده است.
احساس میکنم در اتاقی زندانی ام که پنجره اش رو به آسمان است. اما بسته.
احساس دلتنگی برای مرگ
احساس میکنم روی یک صندلی نشسته ام که هر لحظه احتمال شکستن پایه هایش بیشتر میشود.
بشکن و راحتم کن. زمین خوردن بهتر از معلق بودن است.
اصلا نتوانستم به زبان ادبی بنویسم چون همانطور که یک تلنگر لازم است برای شاعر شدن...
شاید یک تلنگر دیگر شعر و احساس را بسوزاند
....
شاید امشب بپذیرم که دگر
من ز یاد همه دنیا رفته ام

منبع:وبلاگ ستاره های سربی